شمارهٔ ۲۶
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
گه نمک ریزد بخم گه بشکند پیمانه را
محتسب تا چند در شور آورد می خانه را
هر کجا شبها ز سوز خویش گفتم شمه ای
شمع را بگداختم آتش زدم پروانه را
قصه پنهان ما افسانه شد این هم خوشست
پیش او شاید رفیقی گوید این افسانه را
این همه بیگانگی با آشنایان بس نبود
کاشنای خویش کردی مردم بیگانه را
از هلالی دیگر ای ناصح خردمندی مجوی
بیش ازین تکلیف هشیاری مکن دیوانه را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş