شمارهٔ ۲۶۸
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
کدام صبح سعادت بود مبارک ازینم
که در برابرت آیم صباح روی تو بینم
زهی مراد که عاشق هلاک روی تو گردد
مراد من همه اینست من هلاک همینم
گهی که سر بنهم بر زمین بپیش سگانت
چنان خوشم که مگر پادشاه روی زمینم
رو ای صبا تو کجا آمدی که از سر آن کو
نشان پای سگش می رسد بنقش جبینم
اگر طبیب نهد گوش بر شکاف دل من
هنوز بشنود از ضعف ناله های حزینم
کرم نمودی و گفتی گدای ماست هلالی
بلی تو شاه بتانی و من گدای کمینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş