شمارهٔ ۲۶۸
س سیدای نسفی
0
Altın Yaprak
جهان پر شهد از لبهای خندان تو می گردد
حلاوت کامیاب از شکرستان تو می گردد
نگه از گوشه چشم تو ترکش بسته می خیزد
سپاه فتنه سرگردان مژگان تو می گردد
نزاکت می خورد از روی آتشناک تو سیلی
لطافت آب از چاه زنخدان تو می گردد
فلک داری هوای دست بوس آستین تو
زمین چون گرد در دنبال دامان تو می گردد
پریشان کرده خود را نافه آهو به کشورها
به جستجوی زلف عنبرافشان تو می گردد
ز شب تا روز گردون از کواکب آسمانها را
چراغان کرده بر صحن گلستان تو می گردد
کنار حیرتم واکرده آغوش تهیدستی
چو طوق هاله گرد ماه تابان تو می گردد
در آتش می نشیند می گدازد آب می گردد
چراغ طور تا شمع شبستان تو می گردد
به گردن کرده سرو از طوق قمری فوطه زاری
به استقبال شمشاد خرامان تو می گردد
حصاری کی تواند ساختن فانوس مشعل را
سر خود می خورد هر کس نگهبان تو می گردد
نظر از کوچه باغ آستینت تازه می آید
تماشا خرم از چاک گریبان تو می گردد
کند در دیده اش نظاره کار میل آتش را
همان چشمی که محروم از گلستان تو می گردد
تنم را پیرهن چون تار تا گردن فرو برده
مگر دست نسیمی طرف دامان تو می گردد
ز چشم انتظارت سیدا بادام می روید
کدام آهو نگه امروز مهمان تو می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş