شمارهٔ ۲۷
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
ای شوخ مکش عاشق خونین جگری را
شوخی مکن انگار که کشتی دگری را
خواهی که ز هر سو نظری سوی تو باشد
زنهار مرنجان دل صاحب نظری را
زین پیر فلک هیچ کسی یاد ندارد
ای تازه جوان همچو تو زیبا پسری را
روزی که در وصل برویم بگشایی
از عالم بالا بگشایند دری را
سر خاک شد از سجده آن کافر بد کیش
تا چند پرستم ز خدا بی خبری را
از گوشه می خانه برون آی هلالی
شاید که ببینیم بت جلوه گری را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş