شمارهٔ ۲۹۰
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
ساخت گدای درگهت مرحمت الهی ام
بلکه گدایی تو شد موجب پادشاهی ام
بنده غلام آن درم وه چه کنم که می کند
ترک سفید روی من ننگ ز رو سیاهی ام
ساید اگر به فرق من گوشه نعل مرکبت
راست به ماه نو رسد رفعت کج کلاهی ام
گر تو به جرم عاشقی قصد هلاک من کنی
موجب صد گنه شود دعوی بی گناهی ام
مستم و پیش محتسب دعوی زهد کرده ام
قاضی شرع بیش از این کی شنود گواهی ام
فارغم از شه و سپه لیک به کشور بتان
هست سپاهی ای که من کشته آن سپاهی ام
چند هلالی از وفا آید و رانی از جفا
وه چه کنم که من تو را خواهم و تو نخواهی ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş