شمارهٔ ۲۹۰
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
دمید صبح سعادتکه یار باز آمد
هزار شکر که آن غمگسار باز آمد
دلمکه برسر کوی تو راه یافت دمی
باختیار شد و بخت یار باز آمد
خردز جور و جفای تواز سر کویت
بخشم رفت ولی شرمسار باز آمد
روان ز بیم فراقت گریخت جانب وصل
چو پشه بود و چو شیر شکار باز آمد
پریر دیدم و گفتمسلام داد علیک
بخنده گفت که آن سوکوار باز آمد
خرد بوادی عشقت سفر گزیداما
عظیم تند شد و بردبار باز آمد
کسی که راه بوصل توبرددرره عشق
چو صعوه رفت ولی چون هزار بازآمد
هزار شکر که ایام وصل خواهد بود
گذشت نوبت دیچون بهار باز آمد
بجان توکه مده انتظار قاسم را
که این بلابسرم ز انتظار باز آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş