شمارهٔ ۳۰۲
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
ای معلم خاطر غمدیده من شاد کن
بنده گردم یک زمان آن سرو را آزاد کن
از گدای خویش فارغ مگذر ای سلطان حسن
یا بده داد من درویش یا بیداد کن
خواه پیغامی فرست و خواه دشنامی بده
از فراموشان بهر نوعی که خواهی یاد کن
دل نه صد چاکست آخر مرهم لطفی بنه
رحمتی فرما و این ویرانه را آباد کن
ای دل این خون خوردن پنهان مرا دیوانه کرد
تاب خاموشی ندارم بعد ازین فریاد کن
ناصحا من عاشقم این پند را دادن چه سود
گر توانی ترک این سودای مادرزاد کن
بر سر کویش هلالی صبر را بنیاد نیست
چون درین کو آمدی کار دگر بنیاد کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş