شمارهٔ ۳۰۲
م میلی
0
Altın Yaprak
از فریب وعده ای بازم شکیبا کرده ای
باز افسون را زبان بند تمنا کرده ای
گرچه ظاهر کرده ای هر وعده ای را صد خلاف
هر خلاف وعده را صد عذر پیدا کرده ای
بهر جان بردن اجل هم دست و پایی می زند
در میان فتنه ای کر غمزه بر پا کرده ای
میرم و بر زندگانم رحم می آید که تو
خو به آن بیدادها داری که با ما کرده ای
ای که دی در عاشقی طعنم به رسوایی زدی
شرم بادا از منت کامروز حاشا کرده ای
گشته ای از گریه میلی راز خود را پرده در
آنچه در دل بود پنهان آشکارا کرده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş