شمارهٔ ۳۱۷
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
فدای آن سگ کو باد جان ناتوان من
که بعد از مرگ در کوی تو آرد استخوان من
چو داری عزم رفتن با تو نتوان درد دل گفتن
که وقت رفتن جانست و میگیرد زبان من
من از بی مهری آن ماه مردم کی بود یارب
که با من مهربان گردد مه نامهربان من
زبان یار شیرینست و کام من بصد تلخی
زهی لذت اگر باشد زبانش در دهان من
گمان دارم که با من اتفاقی هست آن مه را
چه باشد آه اگر روزی یقین گردد گمان من
تب هجران بنوبت میستاند جان مشتاقان
گرین نوبت بجان من رسد ای وای جان من
هلالی شعله های برق آهم رفت بر گردون
ملک را بر فلک دل سوخت از آه و فغان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş