شمارهٔ ۳۱۸
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
گفتیم چون زنده مانی در غم هجران من
خواستم مرگ خود اما بر نیامد جان من
درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیست
چون کنم کز درد مشکل تر بود درمان من
من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را ولی
تا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من
شمه ای ناگفته از سوز دلم شهری بسوخت
آه اگر ظاهر شود این آتش پنهان من
وه چه روی آتشینست آن که گاه دیدنش
شعله ها پندارم افتادست در مژگان من
بس که من مدهوش و حیرانم ز چشم مست او
هر کرا چشمیست می باید شدن حیران من
چون هلالی گوشه چشمی گدایی میکنم
گه گهی سوی گدای خود نگر سلطان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş