شمارهٔ ۳۳۱
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
ندارم قوت اظهار درد خویشتن با او
مرا این درد کشت آیا که گوید درد من با او
هوس دارم که آید بر سر بالین من تا من
وصیت را بهانه سازم و گویم سخن با او
مه من یوسف مصرست و خلقی عاشق رویش
چو یعقوب و زلیخا هر طرف صد مرد و زن با او
تنم چون رشته ای شد زان قبا گلگون و خوش حالم
که باری می توان گنجید در یک پیرهن با او
من و کنج غم و روز سیاه و خون دل خوردن
کیم تا می خورم شبها در اطراف چمن با او
بتن در صحبت خلقم بجان در خدمت جانان
عجایب خلوتی دارم میان انجمن با او
هلالی از کمال شعر دارد منصب شاهی
که شور خسروست و نازکی های حسن با او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş