شمارهٔ ۳۳۰
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
خوش باشد اگر باشم در طرف چمن با او
من باشم و او باشد او باشد و من با او
بر هم زدن چشمش جان می برد از مردم
کی زنده توان بودن یک چشم زدن با او
با او چو پس از عمری خواهم سخنی گویم
هرگز نشود پیدا تقریب سخن با او
جانم بر جانانست من خود تن بی جانم
آری ز کجا باشد جان در تن و تن با او
تا عهد شکست آن مه بگداخت هلالی را
دیدی که چه کرد آخر آن عهدشکن با او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş