شمارهٔ ۴۲۲
ه هلالی جغتایی
0
Altın Yaprak
سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آیی
به رخسار جهان افروز عالم را بیارایی
به رعنایی به از سروی به زیبایی فزون از گل
تعالی الله چه لطفست این به زیبایی و رعنایی
مرا گویی که جان بگذار و فرمایی که دل خون کن
به جان و دل مطیعم هر چه گویی هر چه فرمایی
مگر جانی که هر جا آمدی ناگه برون رفتی
مگر عمری که هر گه میروی دیگر نمی آیی
چه خوش باشد که اول بر من افتد گوشه چشمت
سحر چون نرگس زیبا ز خواب ناز بگشایی
دل از درد جدایی میکشد آهی و می گوید
که تنهایی عجب دردیست داد از دست تنهایی
هلالی آید و هر شام سوی منظرت بیند
که شاید چون مه نو از کنار بام بنمایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş