شمارهٔ ۱۵ - و له ایضا
ح حیدر شیرازی
0
Altın Yaprak
پرتو روی تو از روی صفا می بینم
مردم چشم تو در عین حیا می بینم
در لبت می نگرم جوهر جان می یابم
در رخت می نگرم صنع خدا می بینم
شام گیسوی تو یا ملک ختن می نگرم
زلف پرچین تو یا مشک خطا می بینم
گرد کوه از سر غیرت چو کمر می گردم
زآنکه اندام تو در بند قبا می بینم
چون صبا بی سر و پا می روم و سودایی
تا سر زلف تو در دست صبا می بینم
دل یکتای خود از غایت سرگردانی
بسته در سلسله زلف دوتا می بینم
تا به هم درشکند قلب اسیران کمند
ترک سرمست تو با تیغ جفا می بینم
دل که از غصه به تنگ آمد و ناپیدا شد
اثرش در دهن تنگ شما می بینم
از تو چندان که به من جور و جفا می آید
همچنان در دل خود مهر و وفا می بینم
حیدر از آرزوی آتش و آب رخ تو
خاکش از مهر تو بر باد هوا می بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş