شمارهٔ ۶۷ - و له ایضا
ح حیدر شیرازی
0
Altın Yaprak
از پرده صبح دوم خورشید تابان می رسد
یا در بر صاحبدلان آن راحت جان می رسد
در مجلس آزادگان در بزم کار افتادگان
گلبرگ خندان می دمد سرو خرامان می رسد
یعقوب بینا می شود دولت مهیا می شود
کز ملک مصر دلبری یوسف به کنعان می رسد
با روی چون حور و پری با زلف و خال عنبری
با مهر و ماه و مشتری سلطان خوبان می رسد
ای جان عاشق مست تو دل ها همه پابست تو
فریاد ما از دست تو در گوش سلطان می رسد
سازم کنون درمان دل نبود دگر افغان دل
کامروز در بستان دل آن میوه جان می رسد
هرکس که با یاری بود یا در سمنزاری بود
در مجلس روحانیان دردش به درمان می رسد
تا سبزه بر گرد لبش از مشک پیدا می شود
خضر خط دلجوی او در آب حیوان می رسد
عاشق اگر خون می خورد هجرش به پایان می رود
حیدر اگر جان می دهد جانش به جانان می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş