شمارهٔ ۶۸ - جواب شیخ
ح حیدر شیرازی
0
Altın Yaprak
ای ساقی سیمین دهن در ده شراب ناب را
خاکم به باد غم مده بر آتشم زن آب را
تا چشم خواب آلود تو در خواب مستی دیده ام
در دیده بی خواب خود دیگر ندیدم خواب را
از آتش تب سوختم عناب دارد لعل تو
تا آتشم را کم کند می خواهم آن عناب را
تا من خیال لعل تو در دیده خود دیده ام
می بینم از عکس لبت در دیده لعل ناب را
مهتاب کی خوانم ترا ای آفتاب خاوری
کز اوج خوبی می برد روی تو از مه تاب را
از غمزه و چشم خوشش پرهیز کن گر عاشقی
کان غمزه جادوی او دل برد شیخ و شاب را
در کعبه کویت اگر روزی درآیم در نماز
گه قبله از رویت کنم گه ز ابرویت محراب را
در حلقه شوریدگان تا دست در زلفش زدم
پیچ سر زلف کژش برد از دل من تاب را
حیدر به ترک جان بگو دست از دل مسکین بشو
کآن مه به غارت می برد جان و دل اصحاب را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş