شمارهٔ ۱۰
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
منتظر باشند شب ها عاشقان ناکرده خواب
تا برآید بامداد از شرق کویت آفتاب
آفتابی می کند از مشرق رویت طلوع
کز شعاع آن نیارد چشمه خورشید تاب
پرتو روی تو نگذارد که بینم صورتت
دست غیرت بست بر رویت هم از رویت نقاب
عاشقان را زلف تو زنجیر بر گردن نهاد
گشت از اقبال رویت هندویی مالک رقاب
حسن را از دیده ها پیوسته پنهان داشتن
جز به روز روی تو بیرون نیامد از حجاب
جز وصالت آرزویی نیست جان را از جهان
عقل می گوید خیال است این مگر بینی به خواب
گر شراب این است کز عشق تو ما را در سر است
باده مستان را فریبی می نماید چون سراب
در میان غنچه خندان گل هر بامداد
می نماید قطره ها چون بر رخ خوبان گلاب
چیست دانی آن صبا چون وصف حسنت می کند
در دهان غنچه از ذوق لبت می آید آب
ز انتظار وعده وصلت به جان آمد همام
هم نگفتی این سخن گر عمر ننمودی شتاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş