شمارهٔ ۱۴۸
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
بلبلان را همه شب خواب نیاید زان بیم
که مبادا که برد برگ گلی باد نسیم
شب مهتاب و گل و بلبل سرمست به هم
مجلس آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
باد را گر خبر از غیرت بلبل بودی
هیچ وقتی به گلستان نگذشتی از بیم
آتش عشق نگر در همه چیزی ور نی
مرغ را نغمه عشاق که کردی تعلیم
آدمی را که از این حال خبر بیشتر است
طالب صحبت یار است نه جنات نعیم
با چنین روی که را میل بود سوی بهشت
بی تو آسایش فردوس عذابی ست الیم
عشق می ورزم و گو خصم ملامت می کن
نه من آورده ام این شیوه که رسمی ست قدیم
گر نمایم به ملامتگر خود صورت دوست
دهد انصاف و کند مسأله با ما تسلیم
گر چو روی تو بدی ماه نکردی هرگز
به سرانگشت نبی صورت مه را به دو نیم
هر که در بند سر زلف چو زنجیر تو شد
ظاهر آن است که کمتر شنود پند حکیم
همچو بادی دگران بر درت آیند و روند
بر سر کوی تو چون خاک همام است مقیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş