شمارهٔ ۱۵۲
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
ای پیش نقش روی تو صاحب دلان بی خویشتن
وز چشم مستت فتنه ها افتاده در هر انجمن
تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنی
طرف کله را برشکن بنمای زلف پرشکن
گوی گریبان کیست کاو سر بر سر دوشت نهد
بیم است کز غیرت کنم صد پاره بر تن پیرهن
چون بار پیراهن کشی کز گل بسی نازک تری
پیراهنی باید تو را از لاله و برگ سمن
گل لاف خوبی می زند سرو سهی سر می کشد
سلطان حسنی هر دو را بنشان به جای خویشتن
از آرزوی قامتت صد عاشق سرگشته را
افتاده بینی بی خبر در پای سرو و نارون
هر شب فغان عاشقان آید ز کویت همچنان
کآید به وقت صبحدم فریاد مرغان از چمن
تا مشک جان پرور شود اجزای آهو سر به سر
بفرست بر دست صبا بویی به صحرای ختن
ای در لبت جان ها نهان با ما سخن گو یک زمان
تا در تنم گردد روان صد جان شیرین زان دهن
شعرهمام خوش نفس دل را بیفزاید هوس
شیرین بود الفاظ او چون از لبت گوید سخن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş