شمارهٔ ۱۷
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
در پی آن می دوید دل که نگاری کجاست
نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست
بر سر آب حیات خیمه زده جان ما
این تن خاکی دوان بهر سرابی چراست
بر در بیگانگان هرزه چرا می رویم
دوست چو هم خانه شد خوشتر از اینجا کجاست
با خبران را ز دل نیست سر آب و گل
گو غم دنیی مخور این نه حدیث شماست
عالم جان را خوش است آب و هوا خاکیان
روی بدانجا نهند منزل گل نار ماست
بلبل جان در قفس هیچ نمی زد نفس
بوی گلستان شنید عزم صفیرش کجاست
چون به گلستان رود همدم رضوان شود
مجمع روحانیان منزل عیش و صفاست
هر که به ایشان رسید دید و زبان درکشید
وان که حدیثی شنید غافل از این ماجراست
فاش مکن ای همام راز دل خویش را
محرم این ماجرا سمع دل آشناست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş