شمارهٔ ۳۶
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
شب دراز که مانند زلف یار من است
چو زلف یار به دست است کار کار من است
ز روزگار همین یک دم است حاصل من
که کارساز دلم یار سازگار من است
نخواهم آخر این شب ولی چه شاید کرد
که کارها همه بیرون ز اختیار من است
چو صبح پرده دری می کند شکایت ها
همی کنم بر آن کس که غمگسار من است
میان فصل زمستان تو چون بهار منی
میان خانه گلستان و لاله زار من است
به هیچ رنگ ز دستش نمی توانم داد
ضرورت است که نقش خوشش به کار من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş