شمارهٔ ۴۹
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
از وقت صبح هست دلم را صفای صبح
جانم منور است به نور لقای صبح
از باد صبح گشت معطر دماغ من
دارد دلم همیشه هوای هوای صبح
یابد یقین ز ظلمت بیگانگی خلاص
هر جان آشنا که شود آشنای صبح
از تیغ صبح لشکر شب منهزم شود
تا شاه اختران بود اندر قفای صبح
ای شب جمال صبح سزای تو می دهد
جز روی یار من ندهد کس سزای صبح
این منزل اقامت جای قرار نیست
چون وصل دوست از آن شد لقای صبح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş