شمارهٔ ۹۰
ه همام تبریزی
0
Altın Yaprak
بوسه ای را گر به جان شاید خرید
جان بباید داد روز من یزید
یافتن معشوق را چون ممکن است
از وصال امید نتوانم برید
پای اگر عاجز شود نتوان نشست
گه به پهلو گه به سر خواهم دوید
تا نفس آید نشاید دم زدن
تا رگی جنبد نشاید آرمید
عاشقان کعبه را در بادیه
ای بسا زحمت که می باید کشید
ساروان را گو سرود آغاز کن
تا در اشتر غیرتی آید پدید
باز ای مطرب حدیث خوش بساز
خرقه برکن از تن پیر و مرید
ساقیا می ده که مشتاقان هنوز
میزنند از تشنگی هل من مزید
از شراب جان مستانت همام
جرعه ای می خواست خود بویی شنید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş