شمارهٔ ۱
ا ایرج میرزا
0
Altın Yaprak
قمر آن نیست که عاشق برد از یاد او را
یادش آن گل که نه از کف ببرد باد او را
ملکی بود قمر پیش خداوند عزیز
مرتعی بود فلک خرم و آزاد او را
چون خدا خلق جهان کرد به این طرز و مثال
دقتی کرد و پسندیده نیفتاد او را
دید چیزی که به دل چنگ زند در وی نیست
لاجرم دل ز قمر کند و فرستاد او را
حسن هم داد خدا بر وی حسن عجبی
گر چه بس بود همان حسن خداداد او را
جمله اطوار نکوهیده از او باز گرفت
هر چه اخلاق نکو بود و به جا داد او را
گر به شمشاد و به سوسن گذرد اندر باغ
بپرستند همه سوسن و شمشاد او را
بلبل از رشک صدای او گلو پاره کند
ورنه بهر چه بود این همه فریاد او را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş