شمارهٔ ۱ - در انتقاد از اوضاع کشور
ا ایرج میرزا
0
Altın Yaprak
داش غلم مرگ تو حظ کردم از اشعار تو من
متلذذ شدم از لذت گفتار تو من
آفرین گفتم بر طبع گهربار تو من
به خدا مات شدم در تو و در کار تو من
وصف مرکز را کس مثل تو بی پرده نگفت
رفته و دیده و سنجیده و پی برده نگفت
هر چه در نمره ده بود منزه دیدم
گر تو یک حسن در او دیدی من ده دیدم
نظم تو متقن و نثر تو موجه دیدم
قابل محمدت و در خور به به دیدم
هیچ یک از نمرات تو چنین خوب نبود
یک فرازی که در او باشد معیوب نبود
غیر تو پیش کسی این همه اخبار کجاست
اگر اخبار بود جرأت اظهار کجاست
آن که لوطی گری ات را کند انکار کجاست
پنطیند آن دگران لوطی پادار کجاست
آفرین ها به ثبات و به وفاداری تو
پر و پا قرصی و رک گویی و پاداری تو
که گمان داشت که این شور به پا خواهد شد
هر چه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد
دزد کت بسته رییس الوزرا خواهد شد
دور ظلمت بدل از دور ضیا خواهد شد
مملکت باز همان آش و همان کاسه شود
لعل ما سنگ شود لؤلؤ ما ماسه شود
این رییس الوزرا قابل فراشی نیست
لایق آن که تو دل بسته او باشی نیست
در بساطش به جز از مرتشی و راشی نیست
همتش جز پی اخاذی و کلاشی نیست
گر جهان را بسپاریش جهان را بخورد
ور وطن لقمه نانی شود آن را بخورد
از بیانات رییس الوزرا با دو سه تن
کرده یک رنده تیاتری و فرستاده به من
که کند دیده ابنای وطن را روشن
من هم الساعه دهم شرح بر ابنای وطن
تا بدانند چه نیکو امنایی دارند
چه وطن خواه رییس الوزرایی دارند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş