ای وصل تو اصل زندگانی وی روی تو مایه جوانی رحم آر به حال ناتوانان ای دوست کنون که می توانی…
شکر و سپاس و حمد بی قیاس حضرت خالقی را جل جلاله و عم نواله که آدمی را به شرف نطق و فصاحت و کمال فضل و بلاغت بر دیگر مخلوقات تفاخر بخشید آن قادری که آدم خاکی سرشت را مسجود ساکنان زو…
دردا و حسرتا که مرا کام جان برفت وآن جان نازنین به جوان از جهان برفت دل پر ز مهر روی چو ماهش بدی چه سود کاندر فراق روی وی از تن روان برفت…
در دیده خیال تست ما را همه جا هستیم ز بیم هجر در خوف و رجا صبرم ز رخ خویش همی فرمایی صبر و دل من بگو کجا تا به کجا
با ندیمان خوش و صحبت یاران لطیف خوش بود دامن صحرا و دف و چنگ و رباب به وصال خودم ار یار دمی بنوازد کنم از آتش سینه جگر خویش کباب
نه توان پیش تو آمد نه تو آیی بر ما کیست پیغام رسان من و تو غیر صبا بیش از این طاقت بار شب هجرانم نیست ای عزیز از سر لطفت ز در بنده درآ…
از دنیی دون اگر دری بر وی بست یا خار جفای دهر بر پاش شکست دانم به یقین نه در گمانم دیدم در جنت فردوس که با حور نشست
یارب به درت شب نیازست امشب با دوست مرا نوبت رازست امشب قلبست و خلاص خواهم از دل زان روی در بوته عشق در گدازست امشب
کدام لطف که در شأن ما نکرد ایزد به صد زبان نتوانم که شکر آن گویم اگر نه در دل من یاد او بود شب و روز ز دل نفور شدم دست ازو فرو شویم…
بسیار بگفتم دل دیوانه خود را پندم نکند گوش زهی خیره خود را روی تو همی خواهم و خوبست مرا رأی تدبیر ندارم چه کنم طالع بد را…
دستارچه گر بوی تو را برگیرد چون خضر دگر زندگی از سر گیرد جان می دهم از بهر وصالت عمریست ای نور دو دیدگان اگر درگیرد
آن قد چون نارون بنگر که از بستان ماست وآن گل سیراب بنگر کز سرابستان ماست نغمه بلبل شنو در بوستان بر روی گل وآن فغان و ناله و آشوب کز دستان ماست…
تو شمعی و منت پروانه باشم به عشقت در جهان افسانه باشم اسیر غم به یاد آشنایی ز وصلت تا به کی بیگانه باشم…
سرو قد تو رسته روان بر کنار چشم گه بر سرش نشانم و گه در کنار چشم بر روی تو نظر نتوانیم بعد از این تا بر رخت ز ما ننشیند غبار چشم…
صد ازین جور و جفا گر ز برای تو کشم همچنان سر همه در پای رضای تو کشم بس غم و درد که از جور تو بر جان منست این همه درد به امید دوای تو کشم…
15 / 1.000+ gösteriliyor