شمارهٔ ۱۱۹۳
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
جان بدادم در فراق روی او
چند سرگردان شوم در کوی او
دیده حسرت نهاده بر رهم
تا مگر باری ببینم روی او
خوبرو یاریست لیکن تندخوی
دل به جان آمد مرا از خوی او
از دل خود رشک می آید مرا
تا چرا گشته ست هم زانوی او
با همه جوری که از او می برم
ناگزیرم ناگزیر از روی او
رو نگردانم ز دست یار خویش
تیغ جور ار بارد از باروی او
خوش نسیمی می دمد از صبحدم
می روم گرد جهان بر بوی او
گر جهان سر تا به سر حوری شود
دیده جان باشدم بر سوی او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş