شمارهٔ ۱۲۵۷
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
ای در غم عشق تو من در هر دهن افسانه ای
گشتم غریق بحر غم در جستن دردانه ای
هرچند ببریدی ز من از تو طمع نبریده ام
جانی و ببریدن ز جان نتوان به هر افسانه ای
از درد دوری روز و شب افتاده ام در تاب و تب
جانم ز شوق آمد به لب در فرقت جانانه ای
مرغ دلم پرواز کرد آمد به دام زلف تو
تا دید بر ماه رخت از عنبر تر دانه ای
ای شاه خوبان چگل مهر از مه رویت خجل
عشق توام در کام دل گنج است در ویرانه ای
آنچ از فراق روی تو بر آشنایان می رود
رحم آورد گر بشنود بر حال من بیگانه ای
سرگشته ام در کوی تو آشفته ام چون موی تو
ای پیش شمع روی تو جان جهان پروانه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş