شمارهٔ ۲۴۴
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
مرا جان پای بند مهر یاریست
دلم آشفته زلف نگاریست
چو آن گلدسته من رفت از دست
ز غم درپای جانم زخم خاریست
به رقص آمد سهی سرو گل اندام
محقر جان ما بر وی نثاریست
به جان تو که از مستی چشمت
دلم را دایما در سر خماریست
به وصل تو که در هجرانت ای دوست
مرا بر دل ز جانم سخت باریست
مرا گفتی جهان خود در چه کاری
مرا غیر از غم عشق تو کاریست
مرا عشق رخ آن ترک مه روی
نه امروزست کاین بس روزگاریست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş