شمارهٔ ۲۵
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
دلبرا تا کی زنی بر جان ما تیغ جفا
بگذر از این رسم جانا مگذر از راه وفا
ترک چشم مست ما چندم جفا بر جان کند
من بلا تا کی کشم از دست آن ترک خطا
حال زار من خدا را بازگویی یک به یک
گر گذاری می کنی سوی نگارم ای صبا
جانم از درد فراق روی تو آمد به لب
تا کی ای نامهربان داری مرا از خود جدا
گر ز هجران حال من آشفته شد چون موی تو
کوری چشم حسودان یک رهم از در درآ
مرغ جان خسته ام گفتا ز درد اشتیاق
یک شب از روی هوس من کردم آهنگ هوا
تا ببینم روی شهرآرای آن زیباصنم
وصل جان بخشش مگر باشد دل ما را دوا
زآن که گر دردی بود از بار هجران بر دلی
هم شب وصل دلارامش بود چون توتیا
بوسه ای ده از زکات حسن کاین رنجور عشق
از لب جان پرورت دانم که می یابد شفا
چون بدیدم روی او را دیده جان خیره شد
زآن که در خورشید دیدم از کجا بد تا کجا
گر چه روی از من بگردانید دلبر در جهان
دیدن دیدار او خواهم به زاری از خدا
گر به پابوس تو دست دل نمی یارد رسید
چون ندارد چاره ای از دور می گوید دعا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş