شمارهٔ ۲۸
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
ای باد صبحدم چه خبر از نگار ما
چونست حال آن صنم گلعذار ما
باشد عنایتش به سوی خستگان هجر
یا دارد او فراغتی از روزگار ما
بربود دل ز دستم و در پای غم فکند
رحمی نکرد بر دل مسکین زار ما
از من بگو به یار ستمگر که بیش از این
در آب و آتشیم مده انتظار ما
کاشانه دلم ز جمال تو روشن است
شمع میان جمع تویی در دیار ما
ماییم سر نهاده به پای غمت مدام
شادان نشسته سرو قدت در کنار ما
خوش بود با وصال توام روزگار دل
بربود روزگار تو را از کنار ما
مخمور باده لب لعلم چه کم شود
گر بشکنی ز نرگس مستت خمار ما
من خاک راه عشق تو گشتم ز جان و دل
بر خاطر تو گر ننشیند غبار ما
ما شیرگیر باده به یاد لبش شدیم
با چشم آهوانه بگشت او شکار ما
قلبیم راستی به غم عشق در جهان
مشکن ز روی لطف خدا را عیار ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş