شمارهٔ ۳۶۶
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
از بوی گلم دماغ بگرفت
زان روی دلم به باغ بگرفت
خشکست دماغ من ز سودا
بی یار ز باغ و راغ بگرفت
در ظلمت هجرتم گرفتار
وصل تو شبی چراغ بگرفت
عشق تو چو بر دلم فزون شد
حسن تو چنین به داغ بگرفت
چون بوی گل از چمن برون شد
سرتاسر باغ و راغ بگرفت
دانی به جهان که سینه جان
از دست فراق داغ بگرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş