شمارهٔ ۴۶
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
دلبر سنگ دل شوخ جفاپیشه ما
نگذرد بر دل سنگین تو اندیشه ما
شب هجرانت درازست و چو زلفت تاریک
ننهادی بجز از خون جگر توشه ما
بیخ مهر رخ ما گرچه ز دل برکندی
جز وفای بت مه رو نبود پیشه ما
خرمن ماه رخش را مترصد بودم
بانگ زد لعل لبش گفت مچین خوشه ما
قامت سرو بلندش به تفاخر می گفت
در دل ماء معین است همه ریشه ما
خونم از مردمک دیده روانست به جوی
رحمتت نیست تو بر خون جگرگوشه ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş