شمارهٔ ۴۷
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
افتاده در دلم ز دو زلف تو تاب ها
زان هر شبم ز غصه پریشانست خواب ها
مهمان دیده است همه شب خیال تو
آرم برای بزم خیالت شراب ها
خون دل از دو دیده مهجور می کنم
اندر پیاله وز جگر خود کباب ها
گفتم نظر به حال من خسته دل فکن
از روی لطف دوست شنیدم جواب ها
گفتم مکن جفا به من خسته بیش ازین
کز دیده رفت در غم هجرم شراب ها
تابم ببردی از دل مجروح ناتوان
دادی مرا به دست غم هجر تاب ها
مه در نقاب می نتوان دید در جهان
بگشا به لطف از رخ چون مه نقاب ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş