شمارهٔ ۴۸۰
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
نه صبر از وصل جانان می توان کرد
نه هجران بر خود آسان می توان کرد
نه با دل بر توان آمد به تدبیر
نه از وصل تو درمان می توان کرد
نه سر عشق با کس می توان گفت
نه منع روز هجران می توان کرد
نه از لعل تو کامی می توان یافت
نه ترک آب حیوان می توان کرد
اگر بر جان کند حکمش روانست
خلاف امر سلطان می توان کرد
به عید روی آن ماه دل افروز
دل و جان هر دو قربان می توان کرد
تو می دانی که دایم زندگانی
به بوی وصل جانان می توان کرد
دلم را یک شبی بر خوان وصلش
ز لعل دوست مهمان می توان کرد
بگفتا صبر کن در کار وصلم
صبوری از دل و جان می توان کرد
اگر جان از جهان خواهد به فرمان
چه گویم ترک فرمان می توان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş