شمارهٔ ۴۹۳
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
صبا آمد پیامی سویم آورد
مگر زان دلبر گلبویم آورد
که بستان شد معطر از نسیمش
چو از زلف بت مه رویم آورد
هوا گویی ز لطفش مشک بیزست
که بویی زان خم گیسویم آورد
بسی منت ز باد صبح دارم
کز آن زلف معنبر بویم آورد
خضر سان زندگی از سر گرفتم
که آب زندگی زان جویم آورد
جهان را جان شیرین با تن آمد
حیاتی زآن لب دلجویم آورد
شوم خاک سر کویت نگارا
که آبی از رخت با رویم آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş