شمارهٔ ۵۷۷
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
مرا جز عشق تو کاری نباشد
چو تو در عالمم یاری نباشد
دلم بردی و دلداری نکردی
حقیقت چون تو دلداری نباشد
غمم دادی و غمخوارم نگشتی
چه گویم چون تو غمخواری نباشد
فدایت کرده ام جان را همانا
که از من بر دلت باری نباشد
نظر کن سوی من کز پادشاهان
ترحم بر گدا عاری نباشد
کنم یکباره خود را خاک راهت
گرم بر درگهت باری نباشد
جهان را ظلمت هجر ارچه بگرفت
چو زلف تو سیه کاری نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş