شمارهٔ ۷۰۰
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
بجز خیال توام در نظر نمی آید
دمیم بی رخ جانان به سر نمی آید
منم به خاک رهش معتکف به امیدش
ولیک سرو روان در گذر نمی آید
پری صفت ز دو چشمم نهان شده عمریست
از آن جهت ز نگارم خبر نمی آید
ز درد عشق تو بیمار گشته ام جانا
بجز خیال توام کس به سر نمی آید
به لعل آن لب شیرین چنان شوم مشتاق
که هیچ یاد مرا از شکر نمی آید
بجز نهال قد و قامتت که بس زیباست
عزیز من به خیال بشر نمی آید
بهشت بی رخ خوبت کجا برم تو بگو
به جان تو که به یادم دگر نمی آید
به بوستان وصالت چو آب دیده دهم
چرا درخت امیدم به بر نمی آید
ز انتظار تو جانش به لب رسید جهان
صبا تو راست بگو یار اگر نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş