شمارهٔ ۷۰۲
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
عقل با عشق برنمی آید
شب هجران به سر نمی آید
گریه چشم ما و آه سحر
چه کنم کارگر نمی آید
با وجود رخ نگار مرا
در نظر ماه و خور نمی آید
قامت یار سرو آزادست
هیچگونه به بر نمی آید
دست امید ما به سرو قدت
از چه رو در کمر نمی آید
چه سبب سرو قامتش یارب
سوی ما در گذر نمی آید
در فراق رخت مرا جز اشک
هیچ در در نظر نمی آید
دلبر از من کناره می طلبد
به میان نیک درنمی آید
به خیالم بجز جمال رخت
هیچ صورت دگر نمی آید
جز صبا نیست پیک ما به جهان
دیر شد تا خبر نمی آید
از دل خسته بس سلام و پیام
می فرستم مگر نمی آید
جز جمال جهان فروز توام
در خیال بشر نمی آید
چه توان کرد کان نگار شبی
از در وصل درنمی آید
در جهان بین که نسل آدم را
چه قضاها به سر نمی آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş