شمارهٔ ۷۱۹
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
در سرابستان جان تا قد او بالا کشید
سیل چشمم در فراقش میل بر دریا کشید
وعده وصلم همی داد او به چشم نیمه مست
لیکن آب محبوب جان چون زلف خود در پا کشید
گرچه گل را رنگ و بویی هست در فصل بهار
این دل محزون من بر روی شهرآرا کشید
گرچه در زیباییش همتا نباشد در جهان
بس جفاها کاین دلم زان دلبر رعنا کشید
سرو بستان گرچه بس رعناست بر طرف چمن
میل خاطرها بدان بالای سروآسا کشید
نام عشاق جهان می دید بر اوج وفا
چون به نام ما رسید آنجا قلم بر ما کشید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş