شمارهٔ ۷۷۸
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
آخر نظری کن به من ای سرو روان باز
هرچند که آید همه از سرو روان ناز
سرگشته چو ماییم خروشان ز فراقت
در گوش تو خواهیم که گوییم همه راز
قد تو بلندست و مرا دسترسی نیست
گویی تو که با ناله و با گریه همی ساز
خورشید جهانتابی و من ذره مهرت
از بهر خدا سایه لطفی به من انداز
دانی که ز هجران دل ما در چه ملالست
چون شمع که باشد سر او در دهن گاز
مسکین دل من همچو کبوتر بچه وحشیست
چون پنجه تواند که کند با چو تو شهباز
گویند که صبرست جهان چاره کارت
از روی ضرورت شده با هجر تو دمساز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş