شمارهٔ ۸۰
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
آزاد سرو بستان از جان شدیم بندت
از چشم زخم دوران یا رب مبا گزندت
چون دل به بند زلفت بستم ز روی اخلاص
من چون خلاص خواهم ای نازنین ز بندت
زلفت کمند دل ها من آهوی گرفتار
سر چون کشم نگویی ای دوست از کمندت
از حق مگیر ای دل در عالم حقیقت
منصوروار خود را بر دار کن ز بندت
مسکین دل بلاکش دل دار سرو بالا
ننشست آخر الامر تا در بلا فکندت
با دشمنان توان زیست با دوستان به عزت
دشمن نه ای ولیکن بر دوست کی نهندت
صبر از لب چو نوشت تلخ ست نیک دانی
تا کی توان صبوری از لعل همچو قندت
تا کم رسد به رویت از چشم بد گزندی
بر روی همچو آتش خالی ست چون سپندت
من بد نمی پسندم بر روی دلپذیرت
گر خود دل تو باری بد بر جهان پسندت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş