شمارهٔ ۸۲۳
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
آه ازین شب که نیست پایانش
وای دردی که نیست درمانش
چون به دستم نمی فتد چه کنم
شبکی شمعی از شبستانش
در دماغ دلم نمی آید
نکهتی گل دمی ز بستانش
می زنم همچو بلبل سرمست
ناله شوق در گلستانش
آن سهی سرو بین که بر پا خاست
که به جان آمدم ز دستانش
غمزه شوخ او دلم بربود
حذر اولی ز چشم فتانش
عید رویش چو رو نمود به خلق
ای بسا جان که گشت قربانش
گل بود در جهان ولی چون من
نبود یک هزار دستانش
از کمان خانه دو ابرو زد
ناوکی بر دلم ز مژگانش
تا به سوفار در دلم بنشست
در جگر ماند نوک پیکانش
از غم دل جهان خراب شود
گر نه لطفی کند جهانبانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş