شمارهٔ ۸۳۸
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش
چه تفاوت کند از رای جهان آرایش
گر عنانی ز عنایت سوی ما گرداند
جان فشانیم به جای سر و زر در پایش
گر خرامد قد چون سرو روانت در باغ
هیچ شک نیست که در دیده ما شد جایش
آنکه شب تا به سحر در غم تو بخروشد
فارغی ای صنم از دیده خون پالایش
فارغ از جنت فردوس بود خاطر او
که شبی بر سر کوی تو بود مأوایش
خلق گویند برو ترک غمش گو چه کنم
نیست در زیر کبودی فلک همتایش
آنکه روزی ز سر زلف تو بویی بشنید
نبود در دو جهان با دگری پروایش
دل خلقی به جهان خون شده از قامت او
این بلا بین که دلم می کشد از بالایش
گفتمش خاک رهم ز آتش دل آبم ده
گفت وصلم همه بادست تو می پیمایش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş