شمارهٔ ۸۵۹
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
چنان به وصل توام از میان جان مشتاق
که هست مرده بیچاره بر روان مشتاق
اگرچه دوست چنان نیست با من مسکین
به وصل دوست ز جان و دلم همان مشتاق
به روی دوست چه گویم چگونه مشتاقم
چنانکه بلبل بی دل به گلستان مشتاق
من از جهان به تو مشتاقم ای پری رخسار
وگرچه نیست تو را دل به دوستان مشتاق
منم به جان تو جانا که نیست خاطر من
به هیچکس بجز از دوست در جهان مشتاق
وصال کعبه مقصود ار اتفاق افتد
به جان تو بدواند به سر روان مشتاق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş