شمارهٔ ۹
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
مستغرق بحر غم عشقیم نگارا
خود حال نپرسی که چه شد غرقه ما را
ای دوست به فریاد دل خسته ما رس
بفرست نوایی من بی برگ و نوا را
ای نور دو چشمم به غلط وعده وفا کن
تا چند تحمل بتوان کرد جفا را
گویی تو که از دفتر ایام بشستند
در عهد تو ای جان و جهان نام وفا را
گر زانکه تو را میل من خسته نباشد
از لطف نظر کن به من خسته خدا را
بالای تو بالا نتوان گفت بلاییست
یارب تو بگردان ز دل خلق بلا را
سلطان جهانی و جهانست به کامت
بنواز زمانی ز سر لطف گدا را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş