شمارهٔ ۹۲۲
ج جهان ملک خاتون
0
Altın Yaprak
ای خیال روی تو در دیده ام
هست دایم همچو نور دیده ام
بی رخ زیبای تو در ماه و خور
ناکسم گر من در افشان دیده ام
عشق روی تو نگارا در جهان
از دل و جان و جهان بگزیده ام
در سرابستان فردوس برین
بی وصال تو کی آرامیده ام
سرو بالایت ز ما سر می کشد
همچو بید از رشک او لرزیده ام
گر گذر کرد او به ما چون سرو ناز
صد هزاران دردش از بر چیده ام
گر رسد بر زلف تو باد صبا
همچو مار از غبن آن پیچیده ام
بس که کردی بر من بی دل جفا
از وفای تو طمع ببریده ام
سالها تا با غمت گرد جهان
بی سر و سامان چنین گردیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş