شمارهٔ ۱۷۴
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
در میان موج بحری بیکران افتاده ام
موج بحر بیکران را در میان افتاده ام
منزلم بالای نه چرخ است و من بر سطح خاک
زان همی نالم که از نه نردبان افتاده ام
با همه رنج و بلایی در میان بنشسته ام
وز همه کام و مرادی بر کران افتاده ام
طایر قدسم ولی با خاکیان بنشسته ام
گوهری پاکم ولی در خاکدان افتاده ام
چون زمین سفلی نیم اصلم ز خاک سفله نیست
گوهری علوی منم کز آسمان افتاده ام
از ضعیفی در نمی یابم وجود خویش را
بلکه از هستی خویش اندر گمان افتاده ام
هرکه را جانی ست با جانانی اندر خلوتی ست
این مذلت بین که من بر آستان افتاده ام
از مذلت روز و شب با خاک راهم هم رکیب
گرچه با گردون به همت هم عنان افتاده ام
خلق گویندم که در هجران چه می نالی جلال
بلبلی مستم که دور از گلستان افتاده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş