شمارهٔ ۲۳۲
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
باز برآمد اختر میمون
باز پس آمد بخت همایون
صبح سعادت زد نفس امشب
بخت مساعد یار شد اکنون
شد به مرادم دور زمانه
گشت به کامم گردش گردون
دوش در آمد ساقی گل رخ
در قدح افکند باده گلگون
جان به تن آرد باده که دارد
طعم طبرزد رنگ طبرخون
چون رخ خوبت دیدم و گفتم
قدرت حق بین خالق بی چون
بس که دعا خواندم از اول
شد به اجابت آخر مقرون
غمزه مستت هست حرامی
باد حلالش گر خوردم خون
هست جلال را چون گهر امشب
طبع تو روشن نظم تو موزون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş