شمارهٔ ۲۳۲
م مشتاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
دم مردن از آن با غیر یار آمد به بالینم
که می خواهد به صد تلخی برآید جان شیرینم
نمودی باز زلف عنبرین و خال مشکینم
سیه کردی شب و روزم تبه کردی دل و دینم
ز شرم از باغ وصلش بی نصیبم ساده لوحی بین
که دستم بسته اند و من به این خوشدل که گلچینم
در آب و آتشم از مهر و کینش کان ستم پیشه
نوازد گاهی از مهرم گدازد گاهی از کینم
دهم جان و نیم یکبارگی نومید ازو شاید
چراغ تربتم گردد نشد گر شمع بالینم
چو رفتی گر رود از دیده ام بینش چه خواهد شد
جهان را گو نبیند بی رخت چشم جهان بینم
نه گل بینم نه گلچینم ندانم بی گل رویت
کیم در باغ گیتی نه تماشایی نه گلچینم
نبخشد چاشنی آمیزشم مشتاق هر کس را
به کام خصم تلخم در مذاق دوست شیرینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş